روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

خوب ما مثلا امروز اومدیم یکم درس بخونیم ولی مگه این حواس جمع می شه.درباره پست قبل هم یه توضیحی در پاورقی بدم که این نارضایتی بنده اصلا ربطی به آقای همسر نداره و ایشون یه پاراچه آقا هستن.من با خودم مشکل دارم و اگه فرصت شد بیشتر در موردش می نویسم.

خوب یک غیبت مادر آقای همسر و بکنم دلم خنک شه.من یه اسم مستعار روش گذاشتم که به نظرم خیلی بهش میاد.اسمش و گذاشتم ملکه چون واقعا عین ملکه ها از خود راضیه.خلاصه این ملکه خانم ما یه چند وقتیه که بد رو اعصاب ما داره پیاده روی می کنه با کارهاش. یعنی ذاتا آدم بدی نیستها اما یه اخلاقای خاصی داره که در حد تیم ملی اعصاب خرد کنه.اینه که به این فکر افتادیم که برای مقابله با بحران راه کاری اتخاذ کنیم تا کمتر اعصابم خرد شه.فعلا به این نتیجه رسیدم که اصلا محلش نگذارم.رفت و آمدم رو هم محدود کنم .البته آقای همسر هم موافقه و کلا از هر راهی که باعث بشه من به مامانش گیر ندم استقبال می کنه.به قول آقای همسر دنیا برعکس شده دیگه حالا که ملکه به من کاری نداره من به ملکه کار دارم و بهش گیر می دم.نیشخند

البته خود ملکه هم یه بار بهم گفت .یعنی تو حرفهاش همچین با کنایه بهم فهموند که شما از اون آدمهایی دوست داری که گیر می دن ولی من اصلا اینطوری نیستم.می خواستم بگم عزیزم یکم  از دماغ فیل افتادنت و کم کن و زبونت و نگه دار و هر حرفی رو نزن خواستی گیر هم بدی اشکالی نداره.

خلاصه اینکه داریم ملکه داری یاد می گیریم حسابیییییییی.راستی باید برم خدا رو شکر کنم که این ملکه ما دختر نداره وگرنه که ملکه که ایشونه و با این سن و سال اینه دیگه وای به حال دخترش.

 

 

[ دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]