روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

خوب بالاخره رسیدم خونه.امروز روز خوبی نبود.یعنی خیلی بد شروع شد. رفتم مدارک و دادم آموزش و اومدم یکم با اینترنت دانشگاه وب گردی کنم که...

لعنت به کسی که سر صبح وبلاگ بخونه.

جلوی اشکهام و نمی تونستم بگیرم.صفحه رو بستم و اومدم تو حیاط دانشگاه تا شاید یکمی حالم بهتر بشه ولی زهی خیال باطل.همه با تعجب نگاهم می کردن.احتمالا فکر می کردن که امتحانام و خراب کردم و حتما واحد و می افتم که اینطوری اشک می ریزم.

لعنت به این روزگار

لعنت به این قسمت و تقدیر

و لعنت به این دل من

می دونی شاید پیش بینی خیلی از اتفاقات و بکنی اما دلیل نمی شه که وقتی اون اتفاق به وقوع پیوست بهم نریزی.

برای اون خوشبختی آرزو می کنم و برای خودم صبرو آرامش.گریه

 

[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]