روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

امشب در وبلاگ آقای کوچک  مطلب قشنگی خواندم .  آنقدر این متن من و به فکر فرو برد که تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش.

حکایت

مردی با اضطراب و هراس خدمت شیخ رجبعلی خیاط رسید و برای شفای فرزندش طلب دعا کرد اما شیخ گفت کاری بر نمی آید! فرزند رفتنی است… مرد با تعجب علت را جویا شد؛ شیخ گفت: گوساله ای که ذبح کردی در برابر چشمان مادرش بود! مرد باز هم التماس کرد؛ شیخ گفت شدنی نیست، جان فرزندش را گرفته ای و خواسته است که فرزندت بمیرد! (در آداب ذبح مفصل و متعدد آمده است که حیوانات را نباید در برابر هم ذبح کرد)

من مانده ام در این دنیا که خدا بر دل «گاو» هم نظر دارد؛ ما چگونه باید این همه دل شکسته را بر روی دوشمان بار کنیم و ببریم. درد هم که نازل می شود گریبان عالم را پاره کنیم که «خدااا….»، «چرا درد…؟؟؟»، «چرامـــن…!!؟»

به مصیبت که می رسی قبل از اینکه «آسمان» را نگاه کنی، پشت سرت را ببین. رد پایت را مرور کن…

[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]