روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلامممم

ما برگشتیم.البته یه چند روزی هست اومدیم ولی اینقدر خسته بودم که نشد بیام و بنویسم.سفر بدی نبود ولی این هتله یکم حالمون و گرفت .البته یه تجربیاتی هم برای من شد اونم اینکه با آقایون خرید نرم.وای یعنی خون به جیگر من کرد این آقای همسر تو این مراکز خرید.همش غر غر  غر .تنها جایی که دوست داشت بره مغازه های شکلات فروشی بود.این بود که من همش می گشتم یه شکلات فروشی پیدا می کردم و نشونش می دادم که "بیننننننننن اونجا رو " اونم عین بچه ها ذوق می کرد و می پرید تو مغازه.در این فاصله منم فرصت می کردم چهار تا مغازه لباس ببینمنیشخند اصلا من نمی دونم چرا این بچه اینقدر عاشق شکلاته.برخلاف من که اصلا اهل شکلات نیستم و به قول آقای همسر فقط نگه می دارم تا تاریخ مصرفش تموم شه و می اندازم دور.البته یه استثناعاتی هم هست که من عاشقشونم.مثل اسمارتیز و nutella خوشمزه

خلاصه از این به بعد یعنی در سفرهای بعدی آقای همسر و می گذارم هتل و خودم می رم خرید.تازه این همه به جون من غر زد آخرشم کلی شاکی بود که من نگذاشتم ایشون استراحت کنند و استخر و سونا برن .والا به نظر من که کم هم استراحت نکردیم.شایدم من انرژی مضاعف دارمچشمک

فردا هم باید یه سر بریم خدمت ملکه جان و سوغاتی شون و بدیم. ایشالله اگه فرصت کنم میام و یه سفرنامه می نویسم که یادگاری برام بمونه.

ساعت این پست و دارین که .یعنی می گم وقت نمی کنم بنویسم یعنی همین.الانم تو تخت نشستم اونم تو تاریکی لپ تاپ و گذاشتم رو پام و دارم تایپ می کنم.

[ جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]