روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

بعضی اوقات می مونم که اینجا به چه درد آدمی مثل من می خوره.منی که نه زیاد عادت دارم از خوشیهام بنویسم و نه از غصه هام.کلا بدم میاد سفره دلم و باز کنم.حتی پیش مادرم.مخصوصا اگه غم و غصه ای توش باشه.احساس می کنم خرد شدم. در مورد آقای همسرم همیخجوره.خیلی بدم میاد حرف زندگیمون و بره پیش کس دیگه ای بزنه .حتی مادرش.اوایل آقای همسر یه عادت بدی داشت.اونم اینکه وقتی بحثمون می شد سفره درد و دلش باز می شد و هرچی بود و نبود می ریخت وسط. این عملم نزد مادر من انجام می داد که باهاش احساس صمیمیت بیشتری می کرد. این اخلاقش واسه آدم تو داری مثل من خیلی اعصاب خرد کن بود.خلاصه اینقدر نصیحتش کردیم که الان خوشبختانه بهتر شده و موقع عصبانیت بیشتر خودش و کنترل می کنه و چیزی نمی گه.

خلاصه اینکه اینها رو نوشتم که بگم حرف زیاده اما چیزی که قابل نوشتن باشه موجود نیست. کلا این روزهامون دو نفره می گذره.من و آقای همسر.حوصله هیچ کدوم از فک و فامیل رو هم ندارم .حتی حوصله مادر خودم و مادر آقای همسرم ندارم.می خوام یه مدت زندگیمون کاملا دو نفره باشه.انگار که داریم تک و تنها تو کرده ماه زندگی  می کنیم و هیچ دوست و آشنایی هم نداریم.

 

[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]