روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

این چند وقتی که نبودم حالم بد بود.خیلی خیلی بد.اونقدر که همه نگران حالم شدن.حتی آقای همسر هم این بار جانب من و گرفت.می گفت یه نگاه به خودت بکن.داری می میری از غصه.می گفت بی خیال بابا گور بابای همه اصلا.اما من نمی تونستم بی خیال بشم. خیلی دلم می خواست یه نفر بود می تونستم باهاش حرف بزنم و دردل کنم که یکم سبک بشم.اما آدم مشکلاتش و به کی بگه که دو روز دیگه چماق نشه و نخوره تو سرت؟؟

شاید اومدم خصوصی یه چیزهایی در این زمینه نوشتم. راهنمایی نیاز دارم خیلی زیادناراحت

[ جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]