روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده
بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری‌ از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت!(خدا سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت!(خدا سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(خدا سکوت کرد)

به پرو پای فرشته و انسان پیچید!(خدا سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم خدا سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد!

این بار خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت .تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کاری می‌توان کرد...؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد و زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما... اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ،لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.

 

پی نوشت: دیروز زنگ زدم و گفتن جواب ام آر آی من حاضره اما هنوز نرفتم بگیرم.نمی دونم یکم می ترسم که مشکلی باشه برای همین دست و دلم نمی ره که برم بگیرم.
آقای همسر می خواست خودش تنها بره نگذاشتم گفتم حتما خودم هم باید بیام چون اگه چیزی باشه تو به من نمی گی.گفت تو ضعیفی تحمل شنیدن هر چیزی رو نداری.گفتم من دلم نمی خواد مثل مادر بزرگم باهام رفتار بشه که از سرطان فوت کرد اما خودش هیچ وقت نفهمید که سرطان داره.دوست دارم اگه مشکلی دارم چه الان و چه هر وقت دیگه خودم هم بدونم.احتمالا فردا برم جواب و بگیرم.

[ دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]