روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

چقدر اکتیو شدم من.از اثرات بیکاریه دیگه.دو روزه اومدم خونه مامانم .اینجا هم می خوان بنایی کنند اینقدر شلوغ پلوغه که اصلا دوست ندارم از اتاقم بیرون برم.ارتباطم با دنیای خارج شده یه اینترنت و یه تلفن. این اومدن من به اینجا هم داستان داره.راستش ما وقتی برای تختمون تشک خریدیم یه محافظ تشک هم گرفتیم که خیلی باحاله.نمی دونم این محافظ تشک های رویا رو دیدین یا نه از اونهاست.چون تشکمون هم سفید بود از اول این محافظ و روش کشیدیم که کثیف نشه. هر دو ماه یک بارم من این محافظ و می شورم.حالا از جمعه که شستمش هنوز خشک نشده.اینم یعنی اینکه تخت بی تخت.آقای همسر که با رو زمین خوابیدن حال می کنه منم اومدم خونه مامانم که رو تخت دوران مجردیم بخوابم آخه واقعا برام عذاب آوره رو زمین خوابیدن اونم بدون تشک.آخه ما چون خونمون کوچیکه و جا نداشت من اصلا تشک تو جهزیه ام نبردم. اما اینقدر دلم واسه آقای همسر تنگ شده که امشب هرطور شده می رم خونمون و پیش آقای همسر حتی رو  همون زمین می خوابمقلب

خوب در مورد ام× آر× آی یه چند نفر پرسیده بودند که اومدم بگم قضیه چی بود. راستش از چند ماه قبل عروسی من تا حدودی تکرر ادرار پیدا کردم و این موضوع روز به روز بدتر شد.اول فکر کردم مشکل از قرص ی ا س م ی ن هست که دکتر گفت چنین عوارضی نداره.دکتر کلیه رفتم سونوگرافی داد هیچی نبود.قرص داد واسه اعصاب کلیه ام و به مدت خوب شدم اما دوباره با یکم اعصاب خوردی شد همون آش و همون کاسه.رفتم آزمایش دادم یکم خون تو ادرار دیده شده بود اما هیچ نشانی از عفونت و این حرفها نبود.با این حال یه دوره آنتی بیوتیک خوردم ولی بازم خوب نشدم.خلاصه این اواخر وضع خیلی بد شده بود.عملا بخاطر این موضوع نمی تونستم از خونه بیرون برم چون یه ربع به یه ربع باید می رفتم دستشویی. دیگه واقعا اشکم در اومده بود.از طرف دیگه در کنار این موضوع چند تا مشکل دیگه هم پیش اومد.اونم اینکه به محض اینکه عصبی می شدم دست و پاهام وحشتناک درد می گرفت.هر بارم یه جاش.دقیقا انگار رگش بگیره اینقدر دردناک می شد که نصفه شب از خواب بیدار می شدم و از درد گریه می کردم.یه مقداری هم احساس می کردم تو بدنم لرزش دارم و بی خودی می لرزم.خلاصه یه دکتر مغز و اعصابی رو پدر بزرگم پیشش می رفت و مامانم هم خیلی قبولش داشت.یه وقت بین مریض گرفتیم و رفتیم پیشش.وقتی قضیه رو براش گفتم گفت سونوگرافی رفتی گفتم بله چیزی نبود.گفت شاید بخاطر مهره های کمرت باشه.وقتی در مورد درد دست و پام هم گفتم گفت برو بشین رو تخت.با چکش یکم به استخوان های دست و پام زد و جالب بود که وقتی به پام می زد پام بی اختیار می اومد جلو.گفت دستهات و صاف بگیر که متوجه لرزش دستهام هم شد.گفت باید بری ام× آر× آی.ماشالله یه ام× آر× آی هم نوشت از کل بدن.یعنی 4 تا ام× آر× آی با هم بود.به آقای همسر نگفتم که رفتم دکتر اما وقتی ام× آر× آی داد بهش گفتم.شدیدا مخالفت کرد گفت نمی خواد بری چیزیت نیست.می دونستم می ترسه برم و مشکلی باشه.ترس هر دومونم بیشتر از بابت بیماری ام × اس بود که این روزها خیلی شایع شده.خلاصه بهش گفتم ترجیح می دم هرچی باشه الان بفهمم نه بعدا.بهشم تاکید کردم که اگه مشکلی داشته باشم ازت جدا می شم (من حق طلاق دارم) چون نمی خوام یه عمر برام دلسوزی کنی.گفت هر چی باشه من پات وایسادم.شوهر که فقط مال مواقع خوشی نیست.گفتم نه امکان نداره اگه مریض باشم باهات بمونم.تو هم می ری یه زن سالم می گیری.

خلاصه که دو هفته طول کشید تا بهمون وقت برای ام× آر× آی دادند.واقعا اونهایی که می گن دستگاهش عین قبره راست می گن.با اینکه یه پد دم گوشم گذاشته بود باز هم صداش وحشتناک بود.حالا خوبه تزریقی نبود .خلاصه قسمت کمر و که گرفت و می خواست سرم و بگیره هی از پشت بلندگو خانمه غر می زد خانم سرتو تکون نده چونه ات نلرزه عکسهات خراب می شه.منم تعجب می کردم این چی می گه من که سرم و تکون نمی دم.خلاصه آخر من و آورد بیرون و کلی گله که چرا اینقدر سرت و تکون می دی من نمی تونم بگیرم.منم دیگه عصبانی شدم گفتم خانم اگه من مشکل نداشتم که ام× آر× آی نمی اومدم.اینقدر این دستگاه صداش آزار دهنده است که احتمالا ناخوداگاه بدن من می لرزه.دیگه خانمه کلی عذر خواهی کرد و گفت چرا تو برگه ات ننوشتی که لرزش هم داری و برام این بار یه گوشی آورد که صدا رو کمتر احساس کنم و یه پد هم گذاشت بالای سرم که سرم تکون نخوره و بالاخره موفق شد به قول خودش عکسها رو بگیره.چند روز بعدش جوابش و دادن اما چون انگلیسی بود و همشم اصطلاحات پزشکی ما چیزی ازش نفهمیدم.فقط دیدیم آخر بیشتر خط ها نوشته نرمال و اینطوری یکم خیالمون راحت شد.بردیم پیش دکتر و اونم خوشبختانه گفت تو ام× آر× آی هیچ چیز غیر عادی وجود نداره.گفتم من از ام × اس می ترسیدم که گفت نه مشکلی نداری و  بهم یه سری قرص های ضد استرس داد و گفت فقط عصبیه و از لحاظ پزشکی سالمی.

از اون روز که قرص ها رو می خورم خیلی بهتر شدم اما هنوز کامل خوب نشدم.خوب مشکل اینجاست که یه آدم عادی باید حدود 3/2 مثانه اش پر باشه تا احساس کنه باید بره دستشویی اما مال من با چند قطره هم این حس بهم دست می داد و خیلی اذیتم می کرد.

از اون روز به بعد آقای همسر خیلی مراعات حال من و می کنه که استرسی به من وارد نشه و زودتر خوب شم.دستش درد نکنه خیلی وقتها خونه رو تمیز می کنه و غذا هم درست می کنه.منم سعی می کنم   وقتی روزها نیستبیشتر بخوابم تا آرامش بیشتری داشته باشم و زودتر خوب بشم.فقط نگرانیم بابت پروژه ام هست که باید برم دانشگاه پیش استاد و بخاطر حالم از بعد عید اصلا نرفتم و  حالا هم نمی دونم بهش چی بگم!!

شرمنده همه دوستانی هستم که نگرانشون کردم.انشالله همیشه سلامت باشین که سلامتی بزرگترین نعمته.آدم وقتی مریض می شه می فهمه چه نعمتی رو داشته و قدر ندونسته.

[ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]