91.7.15

خونه ام تقریبا تمیزه.رو تختم نشستم و دارم درس می خونم.می خوام هر طور شده این پایان نامه رو زودتر تموم کنم و برم دنبال کار.خسته شدم از بس که از اجتماع دور موندم و نشستم تو خونه.به چند ماه قبل که فکر می کنم دلم برای خودم و زندگیم آتیش می گیره.کارهایی که می کردم الان برام خنده داره.اینقدر عصبی بودم که افتاده بودم رو دنده ششت و شو.تمام لباسها رو از تو کمد می کشیدم بیرون می شستم.هر چی گیر دستم می اومد احساس می کردم کثیفه و پرتش می کردم تو حموم.حموممون شده بود پر لباسهایی که اصلا حوصله نداشتم بشورمشون.مدام می رفتم دستشویی و از لجم همه لباسهام و خیس می کردم و پرت می کردم یه گوشه.خونه مون شده بود عین خشکشویی و به قول مامانم از در که می اومدی تو بوی نم می زد تو دماغت.اما چرا؟ گناه من چی بود؟

گناه من این بود که می خواستم با کسی ازدواج کنم که فکر می کردم عاشقمه.گناه من این بود که آدم مفروری بودم و به غرورم خیلی بها می دادم.من عشق یه طرفه رو چشیده بودم و می دونستم آدمی نیستم که بتونم محبت بدون جواب و تحمل کنم.برای همین تصمیم گرفتم با کسی ازدواج کنم که فکر می کردم اون عاشقمه.یعنی خودش می گفت که عاشقمه.که هر شب تا عکس من و نبوسه نمی خوابه.خودم دیدم که هروقت می گفتم خواستگار برام بیاد می نشست چقدر گریه می کرد.خودم دیدم که چطور چندین سال پای منی که گذاشته بودمش برای روز مبادا وایساد.گرونترین رستورانها ، گرونترین کادوها فقط برای خوشحالی من.ماههای اول که هروقت می اومد من و ببینه حتما برام یه کادو می آورد.اینقدر این کادوهاش بامزه بود که تو دلم کلی قربون صدقه اش میرفتم.جوراب ، مسواک ، نسکافه ، شمع ، شکلات ، آدامس ، ماگ و خلاصه هرچی دستش می اومد برای من می خرید که خوشحالم کنه.کم کم فهمید من عروسک خیلی دوست دارم و تمام کادوهاش شد عروسک.اما چی شد که به اینجا رسید؟؟ به جورایی تقصیر خودم بود.یادم رفته بود که آدمها می تونند کینه به دل بگیرند حتی از کسی که عاشقشند.سالهای اولیه دوستیمون هنوز کار نداشت.برای منم مهم نبود چون کسی رو می خواستم که بدون داشتن توقع در زمینه مسائل جنسی باهام دوست باشه.چون از دخترها بی معرفتی زیاد دیده بودم دیگه طرف دوستهای دختر نرفتم و ترجیح دادم تنهاییهام و یه پسر پر کنه.اون موقع من فقط به زمان حال فکر می کردم اما اون همش به فکر آینده و بودن با من بود.منم می پیچوندمش چون اونقدر دوستش نداشتم که بخوام باهاش ازدواج کنم.یعنی کلا قبولش نداشتم شاید چون همیشه فکر می کردم پسرایی که اونقدر در زمینه درسی زرنگ نیستند آدمهای بی خودین.برای همین ما مدام با هم کل کل داشتیم.اون اطلاعاتش تو خیلی از زمینه ها خوب بود.حتی در زمینه سخت افزار کامپیوتر از من وارد تر بود و می خواست با این اطلاعاتش خودش و به من ثابت کنه اما من مغرور بارها و بارها دلش و شکستم و بهش گفتم که قبولت ندارم.بارها و بارها دوست پسرای دوستهام و تو حرفهام به رخش کشیدم تا شاید مثل اونها رفتار کنه  و بره دنبال تحصیلات در مقاطع بالاتر غافل از اینکه همه اینها شد یه کینه دیرینه که آخرش گریبان خودم و گرفت. وقتی با هم ازدواج کردیم از همون اوایل اونقدر اذیتم کرد که رسما به غلط کردن افتاده بودم که اصلا چرا ازدواج کردم.همش بابت انتخابم خودم و سرزنش می کردم که اشتباه کردم.من خودم و از اون خیلی سرتر می دونستم اما بی خیال تمام معیارهای برتریم شده بودم و همه چیز و ول کرده بودم و فقط برام عشق این ادم نسبت به خودم  مهم بود و این که آدم سالمیه. اما حالا که وارد زندگی شده بودم هیچ کدوم از رفتارهاش بوی عشق نمی داد.با کلی ذوق و شوق براش شام درست می کردم می گفت خوابم می یاد و نمی خورد.دوست داشتم شبها تو بغلش بخوابم می گفت اگه بهم بچسبی خوابم نمی بره.از بس خونشون رو زمین جلوی تلویزیون خوابیده بود عادتش شده بود و به هر بهانه ای بالش و برمی داشت و می رفت جلوی تلویزیون و رو فرش می گرفت می خوابید و من چقدر شبها تا صبح از تنهایی روی تخت گریه می کردم. حالا رفتار خودش کم بود مادرش هم کم محلی می کرد.یعنی وقتی می رفتیم خونشون دو کلمه هم با آدم بزور حرف می زد.تو پاتختی چنان بغ کرده بود و اون بالا نشسته بود که همه فهمیدن این انگار با من مشکل داره و از من خوشش نمی یاد.از اینور و اونور می شنیدم که فامیل ها به مادرم گفته بودن دختر ما همه چی تموم بود خیلی هم دلشون بخواد .انگار نه انگار که سه بار اومدن خواستگاری من و هربار این خانم کلی به این وصلت اصرار داشت. انگار نه انگار که بعد عقد تو محضر دختر عمه ام که فیلم می گرفت ازش پرسید که چه احساسی داری گفت احساس خیلی خوبی دارم.

احساس می کردم با این ازدواج بزرگترین اشتباه زندگیم و مرتکب شدم.واقعا کم محلی های شوهر و مادر شوهرم برام غیر قابل تحمل شده بود.شوهرم همش تحقیرم می کرد که ببین تازه عروسی و من و مادرم باهات چه جوری رفتار می کنیم.خودت بگذار از این زندگی برو.از روز سوم بعد عروسی به جبران تمام دفعاتی که من بهش گفته بودم بی خیال  دوستی بشیم و این دوستی آخر و عاقبت نداره مدام به من پیشنهاد می داد که بریم طلاق بگیریم و این زندگی آخر و عاقبت نداره و من فقط گریه می کردم .بهش می گفتم تحمل کن چند ماه بگذره بعد.چون اینجوری بدجوری آبروی من تو فامیل می ره.کم کم اینقدر ریختم تو خودم که افسرده شدم.تمام استخونهام از زور فشار عصبی درد می کرد.شبها از درد دست و پاهام گریه می کردم .کم کم مشکل کلیه ام هم به این مشکلات اضافه شد و عملا خونه نشینم کرد و افسردگیم بیشتر شد.نمی دونم چرا اون موقع همه حرفهاش و باور کردم و براش غصه خوردم.این که من زن خوبی نیستم.این که از زندگیش ناراضیه.این که از ازدواج کردن با من پشیمونه و خیلی چیزهای دیگه.الان که دارم فکر می کنم می بینم چقدر اونموقع در حق خودم بد کردم.چرا اینقدر ضعیف عمل کردم ؟ چرا اجازه دادم حرفهاش داغونم کنه.با حرفهاش باعث شد که تمام چیزهایی که روزی بهش افتخار می کردم  و از دست بدم.درسم که اینقدر براش زحمت کشیده بودم و گذاشتم کنار و دیگه حوصله انجام تزم و نداشتم.نسبت به هیکلم (که همه تو عروسی می گفتن عروس مانکنه ) بی تفاوت شدم و چاق شدم.قیافه ام زرد و زار شد.ریزش موهام زیاد شد و...

اما یه روز به خودم اومدم و فهمیدم که باید خودم و در درجه اول دوست داشته باشم.قرصهای ضد استرسی که می خوردم بهم کمک کرد که دیگه با حرفهاش که همش برای تخریب من بود استرس نگیرم و نسبت به کارها و حرفهاش بی اهمیت باشم.خوشحالم که به موقع تونستم خودم و از اون نابودی نجات بدم و خیلی مدیون مادرم هستم که برام خیلی زحمت کشید.نمی گم الان همون آدم سابق قبل ازدواج شدم اما دارم همه سعیم و می کنم که به اون زمانها برگردم.

خدایا این مدت حضورت و در کنار خودم خیلی احساس کردم.باز هم کنارم باش.دوستت دارم.

/ 2 نظر / 2 بازدید
مارال

خدا می دونه چه قدر به فکرت بودم تو این مدت.خیل سختی کشیدی.اما مهم اینه که خودت و پیدا کردی.مهم اینه که می تونی.برو جلو نذار بشکنی.منتظر بقیه اش هستم.واقعا انگا رهیچ مردی ارزش نداره ها...عجب دور و زمونی شده

ملیحه

سلام عزیزم.................. وای خدای من عجب روزهای تلخی داشتی،اصلا فکر نمیکردم یه مرد اینقدر بی تفاوت باشه و بخواد زنشو اذیت کنه.......... وقتی داشتم می خوندمت،چشمام گرد شده بود.......... انشا... که زودتر مشکلاتت حل شه گلم...........[ماچ]