امشب با مامانم بحثم شد.کلا تو خونه ما حرف اول و آخر و مامانم می زنه اما معمولا به بابام می گه که ما از دهن اون بشنویم. مامان من متاسفانه از اون دسته مامانهاییه  که هیچ وقت با دخترهاش دوست نبوده.شایدم بخاطر شغلش بوده که معلمیه و همیشه فکر می کرده ما هم شاگرداشیم و باید فاصله اش و با ما حفظ کنه.خلاصه که این مادر من تا تونست دوران بچگی به ما سخت گرفت.نشد ما یه تولد بریم و کیک بخوریم و از در بیایم بیرون.همیشه نفر اول می اومد دنبال ما ومن چقدر از این موضوع حرص می خوردم.حالا باز وضع من خوب بود چون بچه دوم بودم سر خواهرم که بچه اول بود سخت گیریهاشون دو برابر بود.یادمه وقتی گواهینامه گرفتم ما یه پراید داشتیم که چند ماه بود خریده بودیم و نمی گذاشتند من سوار بشم.منم یه روز یواشکی سوئیچ ماشین و برداشتم و رفتم تو کوچه های اطراف به دوری بزنم.ظاهرا وقتی مامانم فهمیده بود اومده بود تو کوچه دنبال من که ببینه من کجام.من که یکم واسه خودم دور دور زدم و اومدم تو کوچمون دیدم مامانم عصبانی وایستاده تو کوچه.همون لحظه هم یهو یه بچه حدودا دو ساله دست مادرش و ول کرد و پرید جلوی ماشین. منم با اینکه بار اولم بود اما ماشین و خوب کنترل کردم و سریع وایسادم.مامانم فقط چون اون صحنه رو دید به رانندگی من اطمینان پیدا کرد و از اون به بعد ماشین و بهم داد.

اما مشکل اساسی که من همیشه با مامانم داشتم مساله استقلال طلبی من بود.خوب من این چند سال اخیر خیلی دوست داشتم مستقل باشم اما دلم نمی خواست ازدواج کنم و متاسفانه مستقل شدن در خانواده ما فقط با ازدواج کردن میسر بود.حتی برای فوق زدم شهرستان که اونجا خونه بگیرم اما باز هم نگذاشتند و مجبور شدم برم خوابگاه.کلا هیچ وقت آدمی نبودم که وقتی می گن نه رو حرفشون حرفی بزنم.اما  قوانینی که گفتم تو خونه ما فقط شامل خانمها می شه.مثلا من یادمه یه بار سر فوتبال که بیرون شلوغ شده بود ماشین و برداشتم و رفتم بیرون و تا برگشتم خونه 11.5 شب شده بود.هیچ وقت یادم نمی ره مامانم عصبانی نشسته بود دم در.کلی هم اونشب دعوام کرد.اما داداش من راحت می ره و ساعت 1 شب میاد خونه و هیچ کسم بهش چیزی نمی گه.

قضیه جالب دیگه مهمونیهای قاطی بود که ما هیچ وقت اجازه نداشتیم بریم.یعنی هم اینکه پسرها بودن مشکل داشت و هم اینکه این مهمونیها معمولا تا 12-1 طول می کشید و من و خواهرم اجازه نداشتیم تا اون موقع شب بیرون باشبم.یادمه یه دفعه خواهرم می خواست بره مهمونی خونه دوستش به بهانه خونه عمه ام رفت و شب هم خونه عمه ام  خوابید.حالا این برای بیرون بود تو خونه که عمرا می شد حتی تو تولدهامون پسر دعوت کنیم. اونوقت این برادر من از وقتی رفته دانشگاه هر سال داره تو خونه ما برای تولدش پارتی می گیره و دختر و پسر با چه تیپ و قیافه هایی می ریزن اونجا.مامان و بابام هم برای خودشون طبقه پایین می شینند و انگار نه انگار که بالا مهمونیه.دو سال پیش تو تولدش منم بودم.می خواستم ببینم این فسقلیها (برادر من متولد 68 هستش) چه جورین.دیدم هرکدوم یکی یه دوست دختر با خودشون برداشتن آوردن. بعد برام عجیب بود که چرا مدام همه می رفتن تو اتاق برادرم و می اومدن.اولش فکر کردم چون تنها اتافیه که درش بازه می رن اونجا چون در بقیه اتاقها رو قفل کرده بودم و وسایلشون و اونجا گذاشته بودند.اما یکم که گذشت رفتارها رو دیدم و بعدشم بوی الکل به مشام بنده رسید فهمیدم که بله آقا تو اتافشون م ش روب هم سرو می کنند.حالا شما اگه جای من بودین چه حالی می شدین وقتی حتی اجازه نداشتین تو خونتون یه مهونی ساده دختر و پسری بگیرید اونوقت برادرتون جلوی چشم پدر و مادرش همچین تولدی می گیره.کلا خوردن م ش روب و سرو ش تو مهمونی ها تو خانواده ما مرسوم نیست.بعد تازه این جماعت خونه رو به گند کشیدن.یعنی تا این حد که فکر کنین یکیشون اینقدر م ش روب خورده بود که رو فرش بالا آورده بود و ما مجبور شدیم بریم فرشم بشوریم. الان چند ساله تو خونه ما روز تولد ایشون داره همچین مهمونی برگذار می شه و منم معمولا اون روز و خونه نمی مونم که حرص نخورم و جز همون یک بار دیگه تو تولدش شرکت هم نکردم.حالا جالبیش اینه که گفتیم امسال بنایی داریم و مهمونی پر. ولی امزوز شنیدم که قصد دارند امسال طبقه پایین که تازه بنایی شده مهمونی رو برگذار کنند.یعنی فکر کن تو یه خونه تازه نقاشی شده ترو تمیز بخوان یه همچین اعجوبه هایی رو دعوت کنند.من کلی با مادرم بحث کردم که امسال چنین اجازه ای نده اما مطمئنم که متاسفانه آخرشم نمی تونه به برادرم نه بگه.(پسر پسر قند عسل که میگن همینه دیگه.اونوقت می گن چرا این پسرهای ما اینقدر پرروند.من که همه اینها رو از رفتار مادرها با بچه هاشون می دونم)

نمی دونم چرا تو جامعه ما با دخترها اینطوری برخورد می شه.برای خواهرم خیلی خوشحالم که از اینجا رفت و از این فرهنگ راحت شد. هرچند که مامانم هنوزم بدجوری بهش گیر می ده.با کی رفته مسافرت؟؟؟ مهمونی کی رفته بود؟؟ نکنه اون شیشه هایی که رو میز غذاشون بود م ش روب بود؟؟؟و از این دسته حرفها. ولی من همیشه سعی می کنم ازخواهرم دفاع کنم و  بهش بفهمونم که ما بزرگ شدیم و خودمون می تونیم خوب و از بد تشخیص بدیم و اینقدر بهمون گیر الکی نده .کلا من و خواهرم چیزی رو از هم پنهان نمی کنیم و من جواب تمام سوالات مامانم و می دونم اما دلیلی نمی بینم که بخوام هر بار برای مادرم همه چیز و توضیح بدم که مثلا خیالش راحت بشه.چون احساس می کنم اینجوری عادتش می شه که همچنان به حساسیت هاش ادامه بده .همین که خواهرم خوشحاله و راضیه و عین همه دخترهای دنیا آزاده و کسی نمی تونه براش تعیین تکلیف کنه برام یه دنیا ارزش داره.

راستی خیلی دلم براش تنگ شده.کاش زودتر یه سفر بیاد ایران.

/ 4 نظر / 2 بازدید
مارال

من می خوام سعی کنم با بهار این رفتار و نداشته باشم.یعنی می تونم ÷ا رو دلم و نگرانی های مادرانه ام بذارم؟[ساکت]

ملیحه

سلام الیس جونم..................... خوشحالم که حالت خوبه با همسرت خوب و خوش دارین روزگار میگذرونین............انشا... همیشه به شادی و خوشی.....[چشمک] وای این پستت رو که خوندم داغ دلم تازه شد............ینی خوشبحالت که با داداشت توی یه خونه زندگی نمیکنین............اونوقت چی میگفتی؟؟؟ یعنی اینقدر حرص خوردم و اعتراض کردم که دیگه هیچکی بهم توجه نمیکنه.........منم به ناچار به این وضعیت، عادت کردم!!!!!

ملیحه

وای عزیزم.............خدا به هر دومون صبر بده[پلک] خعلی دوست دارم............................. بوووووووووووووووووووووووووووس

یه گوریل

از کسانی که مشروب میخورن و بالا میارن متنفرم...چه بزرگ چه وکوچیک...باباجون اندازه ظرفیتت بخور خب