سالی که گذشت

سلام

اول از همه سال نو همه دوستان مبارک.راستش دیشب اینقدر خسته بودم که نشد بیام و براتون بنویسم.نمیدونم چرا همه کارهای تمیز کاری رو گذاشتم برای روز آخر.آخه ما همش 6 ماهه که تو این خونه اومدیم و واقعا فکر نمی کردم اینقدر همه جا خاک گرفته باشه و کثیف شده باشه.فکر کنم بعد از عید پرده ها رو هم باید بشورم.دیدم دم عید خشکشویی ها شلوغه و گربه شورش می کنند بیخیال شدم.در راستای اینکه کسی برای پست پایین کامنت نگذاشته حدس زدم که همه دوستان در سفر هستند و برای همین این پست و عمومی نوشتم که بتونند با موبایل هم بخونند.حالا یه مدت که بگذره خصوصیش می کنم.

می خواستم در این پست درباره سالی که گذشت بگم.سالی که برای من سرشار از اتفاقات جورواجور بود. نوروز سال 90 اولین نوروزی بود که من و آقای همسر رسما زن و شوهر بودیم ( در اواخر سال 89 عقد کردیم) ولی راستش روابطمون هنوز مثل همون دوران دوستی بود و خیلی کم همدیگر و می دیدیم و جز عید دیدنی خونه ملکه و برادر آقای همسر جای دیگه ای با هم نرفتیم . اول قرار بود عروسیمون و اردیبهشت برگذار کنیم که با توجه به اینکه من ترم آخر دانشگاه بودم و حال ما-د-ر بز-ر-گم هم مناسب نبود نشد.اردیبهشت بنایی خونه رو شروع کردیم ولی متاسفانه حال ما-د-ر بز-ر-گم روز به روز بدتر می شد. مادر و پدرم همیشه پیشش بودند و من کاملا دست تنها بودم.آقای همسرم که ماشالله عین کش تنبونزبان می مونه.ولش کنی همش از زیر کار و قبول مسولیت در می ره.مخصوصا زمانی که یه طرف قضیه من باشم.چون خودشم می دونه من خوشبختانه یا بدبختانه خیلی حساس و دقیقم و به قول خودش حوصله جواب پس دادن به من و نداره .این موضوع در رفتن آقای همسر هم یکی از بزرگترین مشکلات من با ایشونه که البته الان خیلی بهتر شده. خلاصه اینکه اون دوران به من خیلـــــــــــــــــی سخت گذشت.در اون زمان قرار بود که عروسیمون  آخر تیر باشه و حتی باغ رو هم دیده بودیم و تاریخ رو هم تعیین کرده بودیم که...

ما-د-ر بز-ر-گ-م فوت کرد و همه چیز بهم خورد.هنوزم رفتنش و باور ندارم. راستش هیچ کس و ندیدم که به اندازه ایشون زندگی رو دوست داشته باشه و همه چیز و راحت بگیره و سعی کنه فقط از زندگیش لذت ببره.روحش شاد. 

در تیرماه با مادرم یه سفر به همدان داشتیم که خوب بود.هرچند که از شانس خوش بنده اون چند روز خاله پری جان مهمونمون بودن و منم شدیدا درد داشتم ولی دیدن غار علیصدر به تمام سختی هاش می ارزید.

کل تابستون به بدو  بدو کارهای عروسی و خرید جهزیه گذشت.هرچی سعی کردیم کارها زود تموم بشه باز همه چیز افتاد برای دقیقه 90.البته مادر من اولین باری بود دختر شوهر می داد و واقعا در این زمینه تجربه ای نداشتیم.کمکی هم نداشتیم.کلا همه چیز و من و مامانم با هم دیدیم و پسندیدیم و خریدیم.کمترین اذیت و خرید لوازم برقی داشت و بیشترین اذیت و صنف چوب .منم کلا سختگیرم تو انتخاب.یعنی هر چیزی رو نمی پسندم.فکر کنم 3-4 بار بازار مبل رفتیم تا من این مبل و تخت و انتخاب کردم. حالا بعد از اینکه آوردن به خاطر ایراد هایی که داشت چند بار من پس فرستادم و تحویل نگرفتمش که دیگه حسابش از دستم در رفته. فقط در همین حد بگم که بخاطر همین موضوع ما شب عروسیمون هنوز نه مبل داشتیم و نه تخت و مجبور شدیم روی تشک روی زمین بخوابیم.حالا چه جوری بعد مراسم عروسیمون بخاطر همین بدقولی صنف چوب آقای همسر همه رو جا گذاشت و نگذاشت دنبال عروس بیان خونمون دیگه داستانی جدا داره.

خلاصه در روزهای نخستین اولین ماه از فصل پاییز مراسم عروسیمون بود.اتفاقات پیش بینی نشده ای هم در همون روز عروسی ما افتاد که خودش یه پست جداگانه نیاز داره.از بلایی که تو آرایشگاه سر من اومد بگیرین تا دزدیدن دوربین فیلمبردار در شب قبل و به همین علت دیر رسیدنش به آرایشگاه و دیر رسیدن مهمونها بخاطر گم کردن مسیر باغ و حتی دیر رسیدن خود عروس و داماد بخاطر ترافیک و نارضایتی من از لباسم که با وجود بارها پرو و تاکید من باز هم خیاط سلیقه خودش ودر تزئینات و سنگ دوزی لباس اعمال کرده بود و مدل و تغییر داده بود و چون لباس و شب آخر به من داد نتونستم در این زمینه کاری بکنم و کلی مشکلات دیگه که فقط مایی که سر تک تک کارها کلی دوییده بودیم که همه چیز مطابق میلمون و به بهترین نحو باشه می فهمیدیم و حرص می خوردیم و بقیه مهمونها اصلا متوجه این مشکلات نشدند.  البته من چون تجربه نامزدی رو داشتم سعی کردم از صبح به تمام اتفاقات ریز و درشت لبخند بزنم و همین باعث شد که هیچ کس متوجه مشکلات پشت پرده عروسی نشه ولی اعصاب خودم بدجوری بهم ریخت.

فردای عروسی هم که پاتختی بود و ملکه جان کلی برای همه قیافه گرفته بود. به قول خواهرم جوری رفتار کرد که انگار من به زور زن پسرشون شده بودم  و اصلا یادشون رفته بود که خودشون پاشنه در خونه ما رو از جا درآوردن اینقدر که اومدن و رفتن.حالا علت فقط این بود که ایشون از مراسم پاتختی خوشش نمی اومد و کلی هم پیغام داده بود که ما پاتختی نگیریم که البته ما هم قبول نکردیم چون رسمش و داریم .خلاصه اینکه رفتار اون روز ایشون و البته جاری جان که اصلا نیومدند !! و حرف و حدیث هایی که از فامیل ما سر همین موضوع در اومد و رفتار ملکه و برادر آقای همسر در شب عروسی که کاملا عین یه مهمون رفتار کردند و انگار نه انگار که میزبانند و تا آخرین لحظه همه زحمت ها روی دوش من و آقای همسر و همینطور پدرو مادر من بود اونقدر اعصاب منو بهم ریخت که بین من و آقای همسر تا مدتها جنگ و دعوا بود و کلی جد و آباد همدیگه رو مورد لطف و عنایت قرار دادیم.نیشخندخلاصه اینکه بخاطر بی ملاحظگی یه عده زندگی مشترک ما با کلی جنگ و دعوا  و نارضایتی شروع شد که ترکش های اون دوره هنوزم گاهی اوقات راحتمون نمی گذاره و رابطمون و بهم می ریزه.الان که دارم فکر می کنم هیچ وقت حاضر نیستم به اون دوران برگردم اینقدر که بهم سخت گذشت. خوب من هیچ شناختی از خانواده آقای همسر نداشتم و خود آقای همسر هم متاسفانه در پی اعتراضات من نسبت به رفتارشون مدام سعی در ماست مالی کردن قضیه داشت و هیچ وقت هم پشت من و نمی گرفت که البته تا حدودی طبیعی بود نخواد خانواده اش و بیش از این جلوی من خراب کنه ولی همین رفتارش بیشتر باعث نارضایتی من می شد و حس می کردم تو انتخاب آقای همسر چقدر اشتباه کردم و اصلا اون آدمی که من فکر می کردم نیست و روز به روز افسرده تر می شدم.تا جایی که  حتی اون ترم یک روزم دانشگاه نرفتم چون حوصله درس خواندن نداشتم.شاید اگه آقای همسر اینهمه جانبداری بیجا از خانوادش نمی کرد و سیاست بیشتری در این زمینه به خرج می داد این اتفاق نمی افتاد.

خلاصه که تو همون دوران دچار استخوان درد شدیدی شدم طوری که از درد گریه می کردم و حتی تو راه رفتن می لنگیدم.به دکتر مراجعه کردم گفت که مشکلی نیست و یکم قرص آهن و ویتامین بهم داد و تاکید کرد که به احتمال زیاد عصبیه. کلیه ام هم مشکل پیدا کرد طوری که مدام دم دستشویی بودم که اونم معلوم شد مربوط به اعصاب کلیه است و عصبیه. اینها رو فقط گفتم که خودتون حجم فشاری که به من اومده بود و تخمین بزنید.

حالا به این مشکلات بعد عروسی یعنی: صنف چوب که تا دو ماه بعد عروسی ما هنوز درگیرش بودیم و آخرش هم کار به شکایت به اتحادیه رسید و همچنین مشکلات من با خانواده آقای همسر که درباره اش براتون نوشتم ، مشکلات روابط زناشویی را هم اضافه کنید.جریان هم از این قرار بود که من و آقای همسر اصلا تا قبل از عروسی تجربه ای در زمینه اینجور روابط نداشتیم و همین باعث شد که نتونیم در این مورد رضایت همدیگه رو جلب کنیم و همین موضوع هم سبب ایجاد کدورت بین ما شده بود و هر روز بیشتر از هم دور می شدیم.انگار نه انگار که از 6 سال قبل عروسی همدیگر و می شناختیم.

خلاصه مدتی که گذشت با حل شدن مشکل صنف چوب و البته پیشرفت ما در زمینه روابط زناشویی روابط من و آقای همسر کم کم بهتر شد و  مشکلاتی هم که با خانواده آقای همسر داشتم تا حدودی رفع شد.خوب با رفت و آمد بیشتر باهاشون اخلاق ملکه دستم اومد و فهمیدم که ذاتا آدم بدی نیست و فقط یه مقدار اخلاقهای خاص داره و می شه باهاش کنار اومد.یه مقداری از دلخوری ها رو هم با ملکه روبرو کردم و از برخوردش با مشکلات و اینکه اصلا در مقابل من جبهه نگرفت خوشم اومد . بقیه مسائل من جمله جاری جان رو هم واگذار کردم به گذر زمان و اینکه در این زمینه حتما با پنبه سر می برم و بخاطرش دیگه زندگیم و دچار تنش نمی کنم.مشکل استخوان درد  و کلیه ام هم خدا رو شکر با قرص هایی که خوردم فعلا حل شده اما متاسفانه با هر تنش عصبی مجددا عود می کنه و خیلی اذیتم می کنه که امیدوارم با گذر زمان کاملا خوب بشه.

خدا رو شکر که تو این چند ماه پس از عروسی با اینکه من هنوز سرکار نمی رم و آقای همسر هم بخاطر خرید خونه و عروسی کلی قسط داره اما ما اصلا مشکلات مالی نداشتیم  و حتی زیادی هم ولخرجی کردیم.باور کنید بعضی اوقات من و آقای همسر می مونیم که چطور این یه حقوق اینهمه برکت داره و این هم فقط لطف و عنایت خداست که شامل حال ما شده و کلی مدیون اوسا کریم هستیم.

یه مسافرت خوب هم ماه پیش رفتیم و کلی خوش گذروندیم .

در مجموع باید بگم که سال نود سال سختی برای من بود.پر از مشکلات و کشمکش و بدو بدو. با اینکه سال نود بخاطر مراسم عروسیمون سال مهمی در زندگی من محسوب می شه اما دوستش نداشتم و امیدوارم سال جدید سال خیلی بهتری برای ما و همه دوستانم باشه.سالی پر از سلامتی ،آرامش ،شادی و خوشبختی. 

در حال حاضر هم روابطمون با آقای همسر حسنه هست.نه اینکه دعوا و بحثی اصلا بینمون پیش نیاد ،اما کلا داریم یاد می گیریم که چطور با هر بحثی زندگی رو به خودمون تلخ نکنیم و بقول معروف چگونه روابطمون رو مدیریت کنیم.در این زمینه خدا رو شکر پیشرفت های خیلی زیادی کردیم و همین باعث بهبود خیلی زیادی در روابط عاطفیمون شده که امیدوارم روز به روز پیشرفتمون در این زمینه بیشتر هم بشه.کلا بر خلاف آنچه بین مردم رواج داره که سالهای اول ازدواج شیرین ترین دوران زندگی هستند به عقیده من این سالها سخت ترین دوران زندگیه.چون دو تا آدم و دو تا خانواده از دو تا دنیای مختلف و دو فرهنگ متفاوت باید خودشون و با هم وفق بدن و این کار واقعا مشکلیه و می شه گفت این جرو بحث ها یه جورایی گریز ناپذیر و طبیعیه.

در آخر آرزو می کنم که سال جدید برای همه از همه نظر بهتر از پارسال باشه و انشالله که  امسال کلیه مشکلات کشورمون و همه هموطنانمون حل بشه و شادی رو در چهره تک تک آدمهای این سرزمین ببینیم.

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
یه گوریل

سلام عیدتون مبارک ...برقرار باشید