امان از این روزگار.

به قول این فرید که می گه هرچی می کشم از این آقای کاووسیه منم هرچی می کشم از دست پدر مادرمه بخصوص مادرم.

واقعا نمی خوام اینجا ازشون گله کنم چون جاش نیست ولی خودشون بهتر از همه می دونند که چه به روز من آوردند تو این مدت.والا جز درس خواندن که از راه و رسم زندگی چیزی یادم ندادند. تا هم تونستند سنگ انداختند جلوی پام. از سختگیریهاشون که نگم دیگه بهتره.مسافرت مجردی ممنوع .پارتی ممنوع.شب باید ساعت 9 شب خونه می بودم.همیشه می گفتم پدر و مادر من نمی یان در طول روز به ما سر بزنند ولی شبها که می شه عین این مرغ و خروسها میان جوجه هاشون و می شمرن و واویلا که یکیش کم باشه.فوری پیجت می کنند ببینند کجایی.تا بود که مادرم همه خواستگارهای من و بخاطر خواهرم رد می کرد.چرا چون اون بزرگ تر بود و از نظر قانون عهد عتیق اون اول باید ازدواج می کرد.وا رو بچه بزرگشون عیب می گذاشتن خوب. بماند که کیا رو رد کرد و خودش الان بیشتر از من پشیمونه. آخر این خواهر من گذاشت رفت تا شاید اجازه بفرمایند که منم ازدواج کنم.

قضیه آقای همسر و نگذاشته بودم بفهمه ولی تا فهمید یه چند وقت بعدش پاش و کرد تو یه کفش که یا باید ازدواج کنید یا نمی شه با هم در ارتباط باشین.سر خواستگاری و بله برون که چه اشکی از من در آوردن اینها.یعنی اصلا هیچ شرطی برای طرف نگذاشتن.هرچی من جز زدم که بابا من فلان موضوعات برام مهمه تو جمع مطرحش کنید انگار نه انگار.می گفتن زشته ما شرط بگذاریم و چقدر من این چند ماه بعد ازدواج چوب یکی از همین شرط های گذاشته نشده رو خوردم. یعنی اینقدر اینها ساده همه چیز و گرفتن که خود آقای همسر مونده بود که چرا هیچی نمی گن.

سر جهزیه و پیدا کردن خونه و اینها رو هم نگم دیگه بهتره.نه از بعد مالی ها بعد کمکی.یعنی اعصابی از من خرد شد تاریخیییییییییی.آخه کدوم عروس و دیدین که جمعه عروسیش باشه بعد خواهر و مادر هم داشته باشه اونوقت چهارشنبه شب یعنی دو روز مونده به عروسیش تنهایی مجبور شه بره کابینتهای آشپزخونه ش و  بچینه.

 همه این اعصاب خوردیها هم تازه یه مدتیه داره نتیجه شو تو بدن من نشون می ده. بابا هر آدمی هم ظرفیتی داره دیگه.بعد ازدواج کلا سعی می کنم خونه بابام زیاد نرم.بعضی شبها که آقای همسر نیست می رم.ولی در عرض این چند ماه بعد عروسی با اقای همسر کلا یه بار اونجا رفتیم.اینقدر از دست پدر و مادرم ناراحتم که ترجیج می دم باهاشون زیاد روبرو نشم.چون وقتی می بینمشون همه اون خاطرات دوباره به ذهنم هجوم میارن و آزارم می دن.جالبه مادرم دیروز تو مهمونی خونه یکی از آشنا ها من و دیده برگشته می گه وا تو چرا عین تازه عروسها نیستی.چرا افسرده ای.چرا اینقدر داغونی.خدایی من بهش چی بگم .هان؟؟

/ 1 نظر / 2 بازدید
عروس وروجک

عزیزم مادره دیگه خواهر منم مثل توا میگه یادم نمیره اما همه پدر مادرا اشتباهاتی دارن اما یادت باشه که اونا میلیون ها بار اشتباهات بچه هاشون رو میبخشندو تو ام ببخششون.بیخیال باش که روزی روزگاری خدای نکرده پشیمون نشی...[ماچ]